بدون شرح

دیروز نزد بازپرس جوانی بودم. مودبانه درخواست کرد  چند دقیقه ای بنشینم تا کارش تمام شود بعد به کار من رسیدگی کند. نشستم کنار میز دادرسی. پسر جوانی  آنسوتر روبروی بازپرس نشسته بود. چهره اش نسبتا زیبا بود. بی اندک شباهتی به جنوبی های آفتاب سوخته، با دستبندی بر دست و صندل چرم به پا. بازپرس  سرش را از روی پرونده بلند کرد و رو به پسر جوان پرسید:

-اتهامت چیه؟

-سرقت

- چی دزدیدی؟

-دمپائی

بی ذره ای شرم یا تاسف در چهره اش.

جلو خنده ام را میگیرم.

- چند جفت دمپائی سرقت کردی؟

-دوجفت

سوال بعدی را بازپرس بی تامل میپرسد:

-چی مصرف میکنی؟

و جواب  بی درنگ می آید:

-تریاک

 

زندگی گهی

شاید همه این اتفاق های تلخ باید می افتاد تا بتوانم بفهمم زندگی خانوادگی در ایران چقدر چیز گهی است.

پی نوشت:

۱-مینویسم تا یادم بماند نه مثل همه ی آنهای قبلی یادم برود.

۲-هنوز باورم نشده همه جای دنیا حیاط زندگی خانوادگی اینقدر چاه فاضلاب داشته باشد. لابد اینهم از نشانه های بلاهت من است.

۳-کجایی سیمون دوبووار عزیز؟

 وبلاگ بابام:یادداشت های یک معلم سرگردان

دلال های چوب به دست

امروز سه بار خندیده ام. بار اول وقتی توی فیسبوک دیدم دوستی نوشته است یادش بخیر چه شور و حالی داشتیم برای خریدن کادوی روز معلم و ادامه اش در مورد معلمان گل و بلبل این مملکت قلمفرسائی کرده بود. اول خیال کردم جمله ها را درست نخوانده و معنی را اشتباه متوجه شده ام دوباره نگاه کرده و  و زده بودم زیرخنده.
برایش کامنت گذاشته بودم و گفته بودم برای نسل من منفورترین آدمهای اجتماع همین معلمهاهستند و البته یادم رفته بود بنویسم بعد از ناظمها. به لطف سرعت لاک پشتی اینترنت کامنت ثبت نشده بود. من اما هنوز هم دارم به چرندیاتش میخندم.
بار دوم وقتی رئیس هیات مدیره کانون وکلا پشت تریبون گفته بود شما آدمهای فرهیخته...
بی ادبانه بود خندیدنم آنجا، اما خندیده بودم. دور و برم پر از آدم بود،  نصف صندلی های سالن پر بودند اما آدم فرهیخته ای آنجا نبود.هیچکدامشان آدمهای فرهیخته ای نبودند. من هم آدم فرهیخته ای نبودم. هرچه که بودیم هیچکداممان فرهیخته نبودیم مگر آنکه معنای فرهیختگی هم مثل خیلی از لغت ها یکشبه عوض شده باشد. در بهترین حالت آنجا آدمهائی نشسته بودند که فعلا هیچ و در چند سال آینده یک مشت دلال و  کلاهبردار و درغگوی کلاش میشدند. مگر آنکه عطای وکالت را به لقایش بخشیده باشند.
و بار سوم وقتی رئیس احمق کانون وکلا در ادامه چرندیاتش اضافه کرده بود به همه نشان خواهید داد وکیل دارای شان و جایگاهی است که قانون اساسی برایش مقرر کرده است...
دلم میخواست جرات میداشتم بلند میشدم و لنگه کفشم را توی صورتش می چسباندم. ن+سر+ین ست+ود+ه را یادش رفته بود؟دادخ+واه را نمیشناخت؟ اسم عب+دا+لفت+اح سل+طان+ی را نشنیده بود؟ مسلما اینجا کسی نمیتوانست شان وکیل را به همه نشان بدهد و بازهم مشغول وکالتش باشد.
من نس+ری+ن ستو+د+ه را نمیشناختم وقتی گرفتاریهایش  رسانه ای شد  تازه اسمش را شنیدم و بیشتر از همانها که عموم در موردش از تلویزیون میشنوند چیزی ازش نمیدانم. اما خیلی ها را میشناسم که نه هیچ دوره ای از عمرشان دلشان برای بشر سوخته بود نه حق و حقوق هم نوعان برایشان مهم بود و نه هرگز دغدغه و مشغله حقوق بشر داشتند اما یکشبه به هردلیلی شدند منادی حقوق بشر و چنان حرفهایشان بنظرمم توخالی آمده است که به سختی و با بدبینی بسیار زیاد میتوانم حساب این ادمها را از آدمهای صاف و صادق جدا کنم .
اما زندان رفتن این آدمها چیز دیگریست. فارغ از اینکه چقدر در داعیه هایشان صادق بوده باشند لحظات برگشت ناپذیر زندگیشان دارد توی اتاقهای نمور و تاریک زندانها میگذرد و بچه های کوچکشان بدون حضور مادر بزرگ مشوند دخترها بدون پدرشان مدرسه میروند و نامه سرگشاده مینویسند..پدرهایشان بدون دیدار دوباره آنها زیر خاک دفن میشوند و نسرین ها حتی اجازه حضور بر سر قبر عزیزانشان را نمی یابند. زندان حق این آدمها نیست و توی جمهوری اسلامی وکیل فقط به همان میزان که حکومت صلاح بداند شان و جایگاه خواهد داشت. نه حتی به همان میزان، هرجا یک قاضی دهاتی عقده ای دلش نخواهد حتی میتواند همان میزان شان و جایگاه را هم برای وکیل قائل نباشد و در حرف زدن خطاب کردن  اجازه ورود و خروج دادن و...هم به جای حرف زدن از داد و بیداد استفاده کند و کدام وکیل شنیده اید به این دلیل از یک قاضی شکایت کرده یاشد. من ندیده و نشنیده ام اما هم اهانت دیده و هم شنیده ام. هم در مورد خودم وهم  در مورد بقیه. و هرگز هم بلند نشده ام به قاضی بگویم شان و جایگاه من طبق ماده فلان از قانون فلان این است نه آن.
رئیس کانون وکلا بودن به آدم اجازه نمیدهد چشمهایش را ببندد و هر گهی را بخورد. البته که آقای ی مجبور نبود این غلطها را بکند میتوانست مثل یک آدم باشعور چهار کلمه حرف بزند و بتمرگد سرجایش. و او با این سابقه اش خیلی بهتر از من تازه کار میدانست توی دادگستری ها چه میگذرد و وکلا برای هرچه بیشتر پرکردن جیبهایشان شان کدام شان و منزت را برای خودشان قائلند.
 البته رئیس کانون وکلا تنها آدمی نیست که سرش را توی برف کرده است. قوه قضائیه  بیشتر از هر جنینده و چرنده و خزنده ای توی جمهوری اسلامی سرش را توی برف کرده است و به گمان من وکلا دارند با چوب کون مجموعه را به سمت پایین فشار میدهند تا هرچه بیشتر و بیشتر سر مجموعه توی برف برود، آنقدر که دارد گهش بیرون میزند. اما برای وکلای عزیز فقط پر شدن جیبشان مهم است و بس. وبه گمانم بیشتر از هر چیز دیگری ریشه فساد و دیکتاتوری و عقب ماندگی این مملکت خراب شده قوه قضائیه علیل و ذلیلش است که میتوانست سدی باشد بر این اقیانوس  بی انتهای فساد و کجروی. بگذریم. فقط یادمان نرود اینجا هرکس خواست به همه بگوید شان وکیل فلان جای قانون اساسی است فلان جای حکومت را توی دهانش می چپانند وهرکس وکیل است و کار و بارش سکه است شک نکنید خودش جزئی از  جریان است. جزئی از همان دلالهای چوب به دست ..

باید باور کرد؟

 

واقعیت داشت. ما آنجا ایستاده بودیم و مردم داشتند به ما تسلیت میگفتند. اما نمیدانم چرا همان موقع همه اش فکر میکردم الان باید توی آن شلوغی سرو کله ات پیدا بشود، یکی یکی صدایمان کنی و پیشانی مان را ببوسی.

باید باور کنیم تو دیگر نیستی؟

 

 

مامان را برده بودیم بیمارستان. از عصر کلیه اش درد میکرد و من هم بیرون بودم. اخر شب بالاخره مجاب شده بود که ببریمش اورژانس. دکتر برایش چند تا آمپول نوشته بود و گفته بود باید آزمایش بدهد. زهرا رفته بود بیرون. از بوی محیط بیمارستان حالش بد می شد.  نشسته بود روی نیمکت فلزی جلوی بیمارستان که رو به  فلکه مرکزی شهر بود. با دائی مامان را برده بودم آزمایشگاه. زیر بغلش را گرفته بودم که زمین نخورد.مامانم جوان است هنوز. کنارش که راه بروی توی بیمارستان ،کمتر کسی احساس میکند لازم است زیربغل این زن را کسی بگیرد. برعکس عمه که اگر سالم هم باشد و بخواهیم جائی ببریمش خیال میکنم حالا حتما باید زیر بغلش را بگیرم . دائی برگشته بود داروهایش را بگیرد و من مامان را برده بودم دستشوئی. متصدی ازمایشگاه گفته بود 45 دقیقه الی یکساعت بعد باید دنبال جواب آزمایش بروم. مامان را آورده بودم بیرون. و باز رفته بودیم توی اورژانس .دکتر 4 تا آمپول نوشته بود. دلم نیامده بود بگذارم تنش اینطور سوراخ سوراخ شود. برگشته بودم پیش دکتر. دکتر اما گفته بود باید هر 4 تا همین حالا تزریق شود. رفته بودم  توی تزریقات و  داروها را داده بودم به خانم جوانی که پشت میز نشسته بود. ازش خواهش کرده بودم هر دوتا را توی یک سرنگ بکشد. گفته بود نمی شود با هم ترکیبشان کرد.سعی کردم مامان را مجاب کنم که هر 4 تا را بزند. قبول که نکرده بود. به ناچار3 تا را تزریق کردند و یکی اش هم همینطور روی میز ماند. آرامتر که شد آمدیم بیرون  و نشستیم روی نیمکتهای جلوی بیمارستان .همانجا که زهرا هم نشسته بود، رو به خیابان مملو از جمعیت .رو به شلوغی و ازدحام و تبلیغات. رو به انتخاباتی که می دانستم نتیجه اش هر چه باشد تو را برای من، برای این دنیا، تورا برای روزهای خشک و یبس سال های دورم نگه نخواهد داشت.

یاد تو افتاده بودم.نه که یادت بیفتم،نه. آدم یاد چیزی می افتد که لحظه ای از یاد برده باشد و من از عصر که آن  طور حالت بد بوده دیگر لحظه ای از فکر تو غافل نشده ام.

اس ام اس فرستاده بودم که کمی از تنهائی ات کم کنم. توضیح داده بودم که الان کجا هستیم.اخرش هم برای خنداندنت که همیشه مردان این شهر ر به خاطر شلوار کردی پوشیدنشان توی خیابان مسخره می کردی نوشته بودم اینجا الان پر است از این آدم ها و جای تو هم خندیده ام.

جوابی نیامده بود. یک دقیقه،دو دقیقه، سه دقیقه.... می دیدمت که کف اتاق افتاده ای، چشمهای گود افتاده ات حالا از حدقه در آمده،چنگ زده ای به قالی،چنگ زده ای به تخت،چنگ زده ای به خلا، به هیچ کجا، به هیچکس .آن وقت شب تنها بودی. به قول خودت تنها و دشتی گسترده در پیش رویت. طاقتم تمام شده بود، سرم را برگردانده بودم رو به تاریکی، تا نخواهم توضیحی برای اشکهایم بدهم. و همان لحظه اس ام اس ا داده بودی.خیلی به خودم فشار آورده بودم که هق هق نکنم. تو زنده بودی و می توانستی اس ام اس های مرا بخوانی و جواب بدهی.اتفاق بد هنوز رخ نداده بود.هنوز دستهایت سرد و تن نحیفت بی حس نشده بود.هنوز گوشه اتاق کف بر دهان نیفتاده  بودی....انگار تو را دوباره به دست آورده باشم.گریه کردم.

ساعت دوازده و ده دقیقه بلند شده و رفته بودم توی آزمایشگاه. متصدی گفته بود چند دقیقه منتظر بمانم.ایستاده بودم همانجا.رو به در آلومینیمی، روی سرامیکهای سفید، زیر نور بی رمق یک جفت مهتابی . راهرو خالی خالی بود.تنها اسباب و اثاثیه اش نیمکت استیلی بود آن سوی راهرو. راه افتاده بودم تا آنسوی راهرو.جلو نیمکت ایستاده وعکس خودم را توی صفحه استیل نیمکت نگاه کرده بودم که کج و معوج و ترسناک است و با هر تکانی یک گوشه از صورتم کش می آید وترسناک تر می شود.

ایستاده بودم جلو دریچه....دوباره راه رفته بودم روی سرامیکهای خالی. و صدای تق تق پاشنه کفشم فضا را پر کرده بود. ایستاده بودم جلوی نیمکت استیل توی راهرو و همینطور بی هدف تابلوی روی دیوار را خوانده بودم.هشداری بود در مورد علائم اولیه سرطان.گمانم هفت علامت سرطان. تا وسطهایش که خوانده بودم ناگهان یاد چیزی افتاده بودم.دوباره از نو خوانده بودم.تو همه علائم ذکر شده را داشتی، به جز یکی. تومور سینه. که آنهم به خاطر این بود که زن نبودی سینه داشته باشی. نخواسته بودم دوباره نگاه کنم تابلو را. فقط خندیده بودم.از ان خنده هایی که لب باز میشود و صورت باز نمیشود چین میخورد و کش می آید و هرچه زور میزنی چیزی شبیه خنده روی صورتت ساخته شود نمی توانی.

خندیده بودم وقتی یادم افتاده بود سرطان در برابر بیماری ئی که ذره ذره دارد تو را میبلعد هیچ نیست. و دوباره هم خندیده بودم. تلخ . یادم افتاده بود که چقدر آرزو کرده ام تشخیص دکترهایت اشتباه باشد و فقط سرطان داشته باشی. چقدر آرزو کرده ام واژه ای که روزگاری شنیدنش هول بر جانم می انداخته حالا توی جان و تن تو رخنه کرده باشد. خندیده بودم به آرزوی خودم، به اینکه که می خواهم بشنوم این بیماری لعنتی ات جایش را به یک سرطان داده باشد.

خندیده بودم از بازی هائی که زندگی بر سر ماها می آورد، از رضایت دادنمان به آنچه روزگاری بزرگترین کابوس مان بوده. تپل یادم انداخته بود که چقدر از سرطان میترسم. می ترسیده ام. یادم انداخته بود طاهره را که برده بودم برای آزمایش خون، تا جواب آزمایشش دربیاید چطور جان به لب شده ام. گفته بود طاقت نمی آوری. دیگر اما دیر بود که اینها را گفته بود. من؛ آلیس ، پایم را از  پلکان دستهای تو پائین گذاشته و افتاده بودم توی یک سرزمین ناشناس. سرزمین بوسه های غمگین و تبداری که میدانم عین تو عمری ندارند.

این روزها در شهر

صبح زود میروم پیش رئیس شعبه مان. و توی راه همه اش به این فکر میکنم چه خوب که شرکت اینجا یک شعبه دارد با رئیسی که حق امضای اوراق مربوط به این حوزه را دارد وگرنه  می بایست هر روز 60 کیلومتر تا خود شرکت می رفتم. این یکی دو هفته از نادر زمانهائی ست که برنامه کاری ام را از قبل مشخص نمیکنم و هر روز برای کارهای همانروزم تصمیم میگیرم. مرددم که بروم دادگاه بخش یا فرمانداری.آخرش با مهندس ه میروم فرمانداری.در مورد پرونده ی جدیدی که روز قبل تازه به جریان افتاده با معاون فرماندار صحبت میکنم. تلفن میکند به دادستان. روز قبل مفصل با دادستان حرف زده ام.اما دوباره میخواهد که بروم آنجا. به سرعت نور بیرون میروم.راننده تنبلمان مثل همیشه جیم شده.تاکسی میگیرم.راننده تاکسی پسر جوانی است.  ازم می پرسد برای چی رفته بودم فرمانداری. می گویم تو چیکار داری. پررو است. می گوید خب حداقل بگو برای کار اداری بوده یا نه. می گویم نه اونجا عروسی دعوت بودم. می خندد.لابد خیال میکند به خاطر مسائل انتخاباتی  رفته ام. می گوید به کسی رای نده.اول خیال میکنم می گوید به کسی راه نده.می گویم چی؟ به کسی راه ندهم؟ میگوید نهههه می گم رای نده.می گویم باشد رای نمیدهم تا 4 سال دیگر هم گشت آقای الف توی خیابان راه بیفتد دنبال پاچه شلوار من و مدل موهای تو. می خواهد بحث کند.حوصله ندارم.از صحبت کردن در مورد مسائل سیاسی با راننده تاکسی ها واقعا متنفرم.رسیده ام جلو دادگستری.می خواهم پیاده شوم. بر میگردد مستاصل، واقعا مستاصل نگاهم می کند و می گوید خانم رئیس که فرمانداری می روی و تلفنی با استانداری حرف میزنی یک راهنمائی کن،فقط یک راهنمائی.و قبل از اینکه حرفی بزنم میگوید:این میرحسین موسوی چه جور آدمی است.می گویم از احمدی نژاد خوشگل تر است.در را باز میکنم که پیاده شوم.باز میگوید آخه همه میگن نخست وزیر جنگ بوده......نمی خواهم بحث کنم.می پرم توی حرفش.میگویم نخست وزیر جنگ بوده که بوده. جنگ تموم شد.می خواهد باز سوال کند.می گویم بچه من کار دارم. داد میزند با خنده :پس من به کی رای بدم؟ می پرسم : تو واقعا می خوای حرف منو گوش کنی؟ آره را جوری میگوید که خودم باورم میشود راست میگوید.نمی دانم چه حرفی بزنم. 200 تومنی را می دهم دستش و میگویم جنگ تمام شده. رایت را بده به کروبی.

مانده ام که چطور اینهمه سال پی به ضعیف بودنم نبرده بوده ام. چطور توی تمام این سالها احساس کرده ام روی قله ها ایستاده ام. خیال کرده ام می توانم همه ی ناممکن ها را فقط با اراده کردنم ممکن کنم.

هشتاد و هفت اما سال نتوانستن هایم بوده

از سوم دبستان که لاک صورتی زدم روی ناخن هایم و رفتم مدرسه و مدیر مدرسه مان به بابام گزارش داد و بابام تازه یاد دختر بودنم افتاد تا الان که بیست و چهار ساله شده ام، تمام این سال ها دستکم ماهی یکی دوبار تصمیم گرفته ام تغییری در رابطه ام با بابا به وجود بیاورم  و بدون استثنا همیشه شکست خورده ام . عجیب اینکه هنوز هم تصویر بابا توی رویاهایم تغییر نکرده و هنوز هم منتظر روزی هستم که دوباره به همان دوره ی بی جنسیتی ام برسیم،من برای بابا فرزند باشم نه دختر، و نقش های سنتی احمقانه برایم نوشته نشده باشد و مجبور به جنگیدن نباشم. و بابا همیشه توی جبهه مقابل نباشد.

توی روابط با خواهرهایم با برادر کوچکم، توی روابطم با مامان،توی گوشه گوشه زندگی خانوادگی حتی یک امتیاز مثبت کسب نکرده ام. و تا بیست و سه سالگی نه یک لحظه نا امید شده و نه حتی یک لحظه دست از سعی و تلاش و نقشه کشیدن برای بهبود روابطمان برداشته ام.

پشت سر فقط خود هراسانم را می بینم که می خواسته ولو با چنگ و دندان، تغییری در شرائط ایجاد کند.تغییر دادن دوست، معلم، بابا ، قوانین مدرسه، دانشگاه، دکتر صادقی، حراست، مامان و طرز لباس پوشیدن هایش،...

دستکم هشت نه سال از دوستی من با تپل می گذرد. و تا همین امسال هیچ دوره ای نبوده  که سعی نکرده باشم با پیشنهادها و ایده های جدید تپل را ترغیب به یک تلاش و جنبش برای بیرون آمدن از وضعیتی که خودش هم از آن به ستوه آمده بکنم. آن اول ها که سعی ام به درس خوان کردن او بود و قانع کردنش  به اینکه این تنها راه گریز از چرخه دلگیر زندگی کنونی اش است. بعدها هم سعی و تلاشم برای کار کردنش. در نهایت تپل یک لیسانس به دردنخور قبول شد در دانشگاه پیام نور همان شهری که سالها تنها رویای زندگی اش فرار از آن بود.درسش هم که تمام شد یک شغل پیدا کرد در پارادوکس با خودش(فکر کنید ماشاالله شمس الواعظین برود توی دفتر کیهان بشود ویراستار مخصوص شریعتمداری،حالا همین فکر را خوب کمرنگش کنید که جای شمس الواعظین بشود تپل را قرار داد و جای کیهان، دریای جنوب را و جای شریعتمداری، مدیرکل تمام و کمال احمق ارشاد را )با درآمد پائین،زیردست یک فاشیست مسلمان که دارد از جیبش هزینه میکند برای تبلیغ عقائد مزخرفش  و در جمع همکارانی که حتی از دوست بودن تپل با من –دختر مانتوپوش بی چادر،تنها چیزی که از من میدانند-  هم علیه اش استفاده کردند.

در تمام سالهای نوجوانی تنها رویایم رفتن به پایتخت بود و و رها شدن از همه نکبت های زندگی شهرستان. و تنها راه ممکن را درس خواندن میدانستم. وقتی به پیش دانشگاهی رسیدم همه عوامل ارضی و سماوی علیه من بسیج شدند و من یک ترم از رفتن به مدرسه محروم شدم .مثل همیشه ی آن سالها دست نکشیدم ،اگرچه آنطور که می توانستم و باید می خواندم هم نخواندم اما وقتی نتایج اعلام شد رتبه کنکورم قابل قبول بود.وقتی زمان انتخاب رشته شد در حالیکه میتوانستم در رشته مورد علاقه ام در هر کدام از دانشگاههای پایتخت قبول شوم باز آن وجه پلشتی که زندگی های برخی مان دارد رخ نمود و با یک تبلیغات صد در صد کذب از سوی یک مرجع رسمی ( دانشگاه شیراز) ،قید پایتخت را زدم وبه هوای تحصیل همزمان در دو رشته ،رضا دادم به ماندن در شهرستان.

ننگش باقی برای دانشگاه شیراز که با آن همه وعده و فریب رتبه های برتر آن سال را کشاند توی آن طویله و نه تنها امکان تحصیل همزمان در دو رشته را بهمان نداد که همان یک رشته را هم از خیلی ها گرفت و از آنها که نگرفت برای همیشه نه تنها انگیزه تحصیل که انگیزه هر تلاش و پیشرفتنی  را ازشان ربود.(مثالش همه دوستان نزدیک من)

به معنای واقعی، همه ی تلاشهای من در همه ابعاد و زوایای زندگی ام بی نتیجه مانده و امشب آنچنان ناگهانی متوجه این نکته شده ام که حیرت زده ام. نشسته ام اینجا و دارم دیروزهای تاریکی که به امید روشنی این روزهایم از سر گذرانده ام را ورق می زنم. کجا خوانده بودم حماقت آدمی انتها ندارد؟ من هنوز منتظرم . منتظر روزهای پایتخت،منتظر شبهای دانشگاهای بی حراست، منتظر روزی که در گشوده شود و من بگریزم از همه ی روزها و شبهای این سرزمین کابوس پرور ،منتظر دستهایت که  به من بگوید دستهایت را دوست میدارم.

هفت سین گریه می  آورد. انگار همه اشک های فروخورده یک سال ، ناگهان جمع می شود پشت پلک ها. یاد همه شبهائی می افتی که خیال کرده ئی سحر نشود بس که دردت می کند  از درون،  یاد تن تب دار و بغض های قلمبه شده ات، یاد همه روزهائی که از سر گذرانده ئی تا برسی به آخرین دقایق سال.

شانس می آورم که خانه همیشه شلوغ است این لحظه های آخر سال و تحویل سال  امسال را هم توی حمام می مانم و با یک ربع تاخیر سر سفره هفت سین حاضر می شوم.

هشتاد و هفت سال خوبی نبوده  برایم . می دانم .اما نمی توانم  سال بدی  هم بگویمش.  بس که سالهای پشت سرم دردناک و متورم اند.

 در این سال اما درد نداشته ام زیاد و این را مدیون نومیدی هایم هستم. وقتی دیگر امیدت را از دست داده باشی دردت کمتر می شود  انگار وسازگاری ات بیشتر.

سازگارتر شده ام .می توانم هر وضعیتی را بپذیرم و هر طور که شرائط ایجاب کرد زندگی کنم.آرمان هایم....همه رنگ باختند در هجوم واقعیتهای اجتماعی که اینهمه سال ازشان دور مانده بودم. ایستادم و دیدم هرچه دوندگی کرده بودم بی فایده بوده، دنیا از من جلو زده،  خیلی جلو. من عقب افتاده ام. و امکان جلو رفتنی نیست برای من، و همین انگار آرامترم کرده . آن هراس و وحشت عقب ماندن و شکست خوردن حالا دیگر جای خودش را به پذیرش و سکون  و سکوت داده.

.

و شروع بدی شد با خبر اعتیاد دوستی که خاطرش بی دلیل عزیز است.

.

می خواستم این پست را از یعقوب مهرنهادبنویسم. و از وبلاگش که دیگر آپ دیت نمی شود و از کودکان خردسالش که سال را نو می کنند بی آنکه دست نوازش پدر بر سرشان کشیده شود. می خواستم بگویم بیائید همه با هم برای خانواده مهرنهاد آرامش طلب کنیم.می خواستم دعاهای دیگری از شما طلب کنم ،اما دیدم حتی خودم هم آن دعاها را نخواهم کرد: دعا برای رسیدن به مدینه فاضله ای که حداقل دیگر کسی به خاطر وبلاگ نویسی اعدام نشود، دعا برای داشتن جامعه ای که در آن نه آزادی بیان که فقط آزادی عقیده ای باشد . دیدم خودم هم  حالا دیگر رسیدن به چنین سر منزلی را باور ندارم. پس فقط برای خانواده مهرنهاد دعا کنیم و برای خانواده   میر صیافی و برای هر خانواده داغداری که به یمن زندگی در زیر لوای جمهوری اسلامی عزیزی از دست داده. برای مهرنهاد آمرزش بخواهیم، اگر آمرزشی در کار باشد.و برای قوم ظالمین نابودی، اگر که باور داریم حضور و وجود شنونده ئی را در آن بالاها ...

برای خاتمی خدای   آن روزها

اینکه خواهیم آمد و60 کیلومتر را همراهی ات خواهیم کرد و برایت هورا و کف خواهیم زد نه برای توست و نه برای سیاستمداری ات و نه برای رئیس جمهور بودن هایت.

خواهیم آمد فقط برای شنیدن سخنرانی های غرایت و برای شنیدن لغاتی که اول بار هم، از دهان تو و یارانت شنیده ایم و سه سال است که آن  واژه ها را از فرهنگنامه ها دزدیده اند.دلتنگ لغت هایت هستیم که حالا دیگر خوب میدانیم عینیت یافتنشان را نخواهیم دید. دلتنگ آن جامعه ی مدنی گفتنت، دلتنگ گفتمان هایت، دلتنگ شنیدن کلمه مردم سالاری و دلتنگ آن روزهای شلوغ و پررنگ نوجوانیمان که هر صبح با خیال دموکراسی برمی خواستیم و هر شب با رویای ایران برای همه ی ایرانیان به خواب می رفتیم. دلتنگ کلاه های کاغذی که عکس های قشنگت رویشان چاپ می شد و چند تا چندتا روی سرمان می گذاشتیم و دلتنگ آن غروب نارنجی رنگی که بعد از 4 ساعت انتظار تورا – خدای آن روزهایمان را- تنها از فاصله چند متری دیده بودیم  و دلتنگ آواز محمود جهان که اول بار در همان غروب نارنجی در میان بهت و حیرت جنوبی هائی که سالها در پس درهای بسته ی خانه هایشان به موسیقی محلی بوشهر گوش داده بودند  از یک بلندگوی رسمی و خارج از درهای بسته ی خانه ها پخش شد. یاااارم یااااره ،چقدر خوووووبن….اوووو گله بی خااااره

 خواهیم آمد برای استقبال از مردی که می خواست شمعی بیفروزد در این تاریکی و مجال  یاوه سرائی به بدخواهانت نخواهیم داد ،اگر چه در برگه های رای مان هم نام  تو را ننویسیم.