مانده ام که چطور اینهمه سال پی به ضعیف بودنم نبرده بوده ام. چطور توی تمام این سالها احساس کرده ام روی قله ها ایستاده ام. خیال کرده ام می توانم همه ی ناممکن ها را فقط با اراده کردنم ممکن کنم.
هشتاد و هفت اما سال نتوانستن هایم بوده
از سوم دبستان که لاک صورتی زدم روی ناخن هایم و رفتم مدرسه و مدیر مدرسه مان به بابام گزارش داد و بابام تازه یاد دختر بودنم افتاد تا الان که بیست و چهار ساله شده ام، تمام این سال ها دستکم ماهی یکی دوبار تصمیم گرفته ام تغییری در رابطه ام با بابا به وجود بیاورم و بدون استثنا همیشه شکست خورده ام . عجیب اینکه هنوز هم تصویر بابا توی رویاهایم تغییر نکرده و هنوز هم منتظر روزی هستم که دوباره به همان دوره ی بی جنسیتی ام برسیم،من برای بابا فرزند باشم نه دختر، و نقش های سنتی احمقانه برایم نوشته نشده باشد و مجبور به جنگیدن نباشم. و بابا همیشه توی جبهه مقابل نباشد.
توی روابط با خواهرهایم با برادر کوچکم، توی روابطم با مامان،توی گوشه گوشه زندگی خانوادگی حتی یک امتیاز مثبت کسب نکرده ام. و تا بیست و سه سالگی نه یک لحظه نا امید شده و نه حتی یک لحظه دست از سعی و تلاش و نقشه کشیدن برای بهبود روابطمان برداشته ام.
پشت سر فقط خود هراسانم را می بینم که می خواسته ولو با چنگ و دندان، تغییری در شرائط ایجاد کند.تغییر دادن دوست، معلم، بابا ، قوانین مدرسه، دانشگاه، دکتر صادقی، حراست، مامان و طرز لباس پوشیدن هایش،...
دستکم هشت نه سال از دوستی من با تپل می گذرد. و تا همین امسال هیچ دوره ای نبوده که سعی نکرده باشم با پیشنهادها و ایده های جدید تپل را ترغیب به یک تلاش و جنبش برای بیرون آمدن از وضعیتی که خودش هم از آن به ستوه آمده بکنم. آن اول ها که سعی ام به درس خوان کردن او بود و قانع کردنش به اینکه این تنها راه گریز از چرخه دلگیر زندگی کنونی اش است. بعدها هم سعی و تلاشم برای کار کردنش. در نهایت تپل یک لیسانس به دردنخور قبول شد در دانشگاه پیام نور همان شهری که سالها تنها رویای زندگی اش فرار از آن بود.درسش هم که تمام شد یک شغل پیدا کرد در پارادوکس با خودش(فکر کنید ماشاالله شمس الواعظین برود توی دفتر کیهان بشود ویراستار مخصوص شریعتمداری،حالا همین فکر را خوب کمرنگش کنید که جای شمس الواعظین بشود تپل را قرار داد و جای کیهان، دریای جنوب را و جای شریعتمداری، مدیرکل تمام و کمال احمق ارشاد را )با درآمد پائین،زیردست یک فاشیست مسلمان که دارد از جیبش هزینه میکند برای تبلیغ عقائد مزخرفش و در جمع همکارانی که حتی از دوست بودن تپل با من –دختر مانتوپوش بی چادر،تنها چیزی که از من میدانند- هم علیه اش استفاده کردند.
در تمام سالهای نوجوانی تنها رویایم رفتن به پایتخت بود و و رها شدن از همه نکبت های زندگی شهرستان. و تنها راه ممکن را درس خواندن میدانستم. وقتی به پیش دانشگاهی رسیدم همه عوامل ارضی و سماوی علیه من بسیج شدند و من یک ترم از رفتن به مدرسه محروم شدم .مثل همیشه ی آن سالها دست نکشیدم ،اگرچه آنطور که می توانستم و باید می خواندم هم نخواندم اما وقتی نتایج اعلام شد رتبه کنکورم قابل قبول بود.وقتی زمان انتخاب رشته شد در حالیکه میتوانستم در رشته مورد علاقه ام در هر کدام از دانشگاههای پایتخت قبول شوم باز آن وجه پلشتی که زندگی های برخی مان دارد رخ نمود و با یک تبلیغات صد در صد کذب از سوی یک مرجع رسمی ( دانشگاه شیراز) ،قید پایتخت را زدم وبه هوای تحصیل همزمان در دو رشته ،رضا دادم به ماندن در شهرستان.
ننگش باقی برای دانشگاه شیراز که با آن همه وعده و فریب رتبه های برتر آن سال را کشاند توی آن طویله و نه تنها امکان تحصیل همزمان در دو رشته را بهمان نداد که همان یک رشته را هم از خیلی ها گرفت و از آنها که نگرفت برای همیشه نه تنها انگیزه تحصیل که انگیزه هر تلاش و پیشرفتنی را ازشان ربود.(مثالش همه دوستان نزدیک من)
به معنای واقعی، همه ی تلاشهای من در همه ابعاد و زوایای زندگی ام بی نتیجه مانده و امشب آنچنان ناگهانی متوجه این نکته شده ام که حیرت زده ام. نشسته ام اینجا و دارم دیروزهای تاریکی که به امید روشنی این روزهایم از سر گذرانده ام را ورق می زنم. کجا خوانده بودم حماقت آدمی انتها ندارد؟ من هنوز منتظرم . منتظر روزهای پایتخت،منتظر شبهای دانشگاهای بی حراست، منتظر روزی که در گشوده شود و من بگریزم از همه ی روزها و شبهای این سرزمین کابوس پرور ،منتظر دستهایت که به من بگوید دستهایت را دوست میدارم.