برای خاتمی خدای   آن روزها

اینکه خواهیم آمد و60 کیلومتر را همراهی ات خواهیم کرد و برایت هورا و کف خواهیم زد نه برای توست و نه برای سیاستمداری ات و نه برای رئیس جمهور بودن هایت.

خواهیم آمد فقط برای شنیدن سخنرانی های غرایت و برای شنیدن لغاتی که اول بار هم، از دهان تو و یارانت شنیده ایم و سه سال است که آن  واژه ها را از فرهنگنامه ها دزدیده اند.دلتنگ لغت هایت هستیم که حالا دیگر خوب میدانیم عینیت یافتنشان را نخواهیم دید. دلتنگ آن جامعه ی مدنی گفتنت، دلتنگ گفتمان هایت، دلتنگ شنیدن کلمه مردم سالاری و دلتنگ آن روزهای شلوغ و پررنگ نوجوانیمان که هر صبح با خیال دموکراسی برمی خواستیم و هر شب با رویای ایران برای همه ی ایرانیان به خواب می رفتیم. دلتنگ کلاه های کاغذی که عکس های قشنگت رویشان چاپ می شد و چند تا چندتا روی سرمان می گذاشتیم و دلتنگ آن غروب نارنجی رنگی که بعد از 4 ساعت انتظار تورا – خدای آن روزهایمان را- تنها از فاصله چند متری دیده بودیم  و دلتنگ آواز محمود جهان که اول بار در همان غروب نارنجی در میان بهت و حیرت جنوبی هائی که سالها در پس درهای بسته ی خانه هایشان به موسیقی محلی بوشهر گوش داده بودند  از یک بلندگوی رسمی و خارج از درهای بسته ی خانه ها پخش شد. یاااارم یااااره ،چقدر خوووووبن….اوووو گله بی خااااره

 خواهیم آمد برای استقبال از مردی که می خواست شمعی بیفروزد در این تاریکی و مجال  یاوه سرائی به بدخواهانت نخواهیم داد ،اگر چه در برگه های رای مان هم نام  تو را ننویسیم.

بگو پس نوبت ما کو؟

خبر را که میشنوم تقریبا فریاد می زنم.نمی توانم  باورش کنم..گریه نکرده ام برای خواهرم.اگر چه دو ماه است که بی وقفه نه تنها خودش بلکه تمام خانواده از سوی مسئولین دانشگاه زیر فشار هستیم.نه صورت از هم پاشیده ی مامان وقتی از شیراز برگشت و قامت خمیده بابا روزیکه تلفن کرده بودند و خبر ممنوع الورودی خواهرم را به بابا که آنقدر حساس و آسیب پذیر بود  و پاشنه آشیلش تحصیلات فرزندانش بود دادند هیچکدام باعث نشده بود خم به ابرو بیاورم. و تمام روزهای بعد که بابا با شانه های خمیده از ناتوانی و خشم راه رفت هربار که سعی کردم برای اینهمه ضعف و بی صبری سرزنشش کنم  و هربار که بابا در پاسخم گفت انگار یک چیزی توی دلش فرو ریخته. هیچکدام از اینها و نه حتی  وضعیت آشفته و ترسناک و در عین حال غم انگیز خانه ئی که دوست ندیده ئی در اختیار خواهرم گذاشت وقتی شبانه او  را از خوابگاه بیرون کردند و اول بار که سحرگاه دوشنبه ای پایم را  که رویشان گذاشتم مهره های پشتم تیر کشید  و خواستم لرزیدنم را بیندازم گردن سرامیکهای سرد وپنهان کنم هجوم آنهمه اندوه و خشم را از خواهر کوچولوی بینوایم . خانه ئی که حالا ناامنی و هراس توی تمام گوشه گوشه اش  موج  میزد با آنهمه کتابها و مجله هائی که خواهرم توانسته بود به موقع از خوابگاه خارجشان کند و توی اتاقهای خالی این خانه بریزدشان.نه.هیچکدام اشکم را در نیاورده بودند.اما کلمه تبعید خیلی قوی تر،خیلی مصمم تر انگار و خیلی قهرآلودتر اشکهایم را جاری کرد. باورم نشد. تبعید؟به کدامین جرم؟به جرم چاپ مقاله توی یک نشریه دانشجوئی با تیراژ چند صدتا؟ به جرم شرکت در یک تحصن دانشجوئی توی دفتر رئیس دانشگاه؟ اخراج؟ کاردانی بهداشت به جای دکتری عمومی؟ پس 15 سال درس و تلاش و کوشش چه میشود؟و جوان 21 ساله ئی که تمام آینده اش زیر سنگینی همین دو واژه فرو میریزد؟ نه نمیتوانم از ریزش اشکهایم جلوگیری کنم وقتی یاسر رحمانی با آن صورت گلگون و با آن کودکی همیشه پایدارش  حق تحصیل را از دست داده باشد.

کلمه سیستان و بلوچستان توی سرم  میچرخد و تبعید با آن حروف ترسناک و آوای زشتش مثل میخی که لابلای تخته پاره ها پنهان مانده و ناگهان پایت را بگذاری رویش،و بیرحمانه توی گوشت تنت فرو رود هزار بار در روز توی  مغزم  فرو میرود و هزار بار میخواهم ازش فرار کنم.

یادم  می افتد به بگیر و ببندهای چند سال قبل دانشگاه امیرکبیر که به رضا دلبری(و بیشتر ازسر خشم انباشته در درونم و نه آنکه واقعا بی تفاوت بوده باشم) گفته بودم برایم فرقی نمیکند چند نفر و چرا دستگیر شده اند و دلبری گفته بود اگر اینها را می شناختی چطور؟آنوقت حتما برایت فرق میکرد و من پاسخ نداده بودم تا وقتیکه شنیده بودم رضا آل محمد با رتبه 8 کنکور نتوانسته به عنوان دانشجوی کارشناسی ارشد ثبت نام کند.خودم پاسخم را دانسته بودم و حالا یکبار دیگر خواهرم دوستانش دوستانم دوستانمان... تا کی ادامه خواهد یافت این کابوس؟

پریشانم .پریشان.

تبعید،تعلیق ،اخراج، محرومیت و این آخری مصادره اموال یک دانشجو(بخوانید چند تا کاسه بشقاب  و شورت و سوتین و جورابهای نشسته و کمی تنقلات)  که بیشتر به یک شوخی شبیه است.

آسیاب اگر به نوبت، بگو پس نوبت ما کو؟ سهم ما قسمت ما کو؟