خاک خوب است
این روزها خفه نشدن(نه از گرد و خاک هوا که از گرد و خاک قلب جریحه دار شده ام) نمردن وهیچ کاری نکردن البته مهمترین کاریست که باید از پسش بربیایم.
این روزها خفه نشدن(نه از گرد و خاک هوا که از گرد و خاک قلب جریحه دار شده ام) نمردن وهیچ کاری نکردن البته مهمترین کاریست که باید از پسش بربیایم.
خواب بد دیده ام.خیلی بد.گریه ام گرفته.خواب شکنجه کتک سوختگی فرار جنون آوارگی همه را با هم دیده ام.دیشب که به بابا تلفن کردم حالش خیلی بد بود.می گفت معده درد دارد و همه عضلاتش هم درد میکند.تحمل هر چیزی برایم آسان تر از خبرمریضی بابای نازک نارنجی است که از کاه کوه می سازد.پشت تلفن طوری حرف زد که به زحمت جلو گریه ام را گرفتم.و از همان موقع میدانستم تمام شب را با کابوس خواهم خوابید.
چشمهایم را روی هم می گذارم، کابوس ادامه دارد،این دفعه وحشتناک تر.بیدار میشوم.می خواهم به خانه تلفن کنم اما ساعت3:49دقیقه است.فکر می کنم حتما بابا مرده.فکر میکنم لابد حالش بد شده و توی اورژانس مرده.خودم را دلداری میدهم که نه، از یک معده درد که آدم نمی میرد.لابد توی بیمارستان بستری شده.یادم می افتد به سال قبل که مامان قلبش گرفته بود و سحر تعریف می کرد که روی تخت کنار مامان یکنفر در اثر تزریق اشتباهی یک آمپول مرده.نذر می کنم هر روز به زنهای خدمتکار ساختمان غذا بدهم.دوباره به یاد خوابی که دیده ام می افتم،انگشتم که نوی خواب سوزاندند.می خواهم انگشتهایم را تکان بدهم که مطمئن شوم سالمند اما میترسم.دهانم خشک خشک شده.باز خواب می روم و باز کابوس.بیدار می شوم.ناخود آگاه یادم می افتد به امامزاده ئی که آخر هفته ها دانشجوها به زیارتش می روند ومن حتی نمی دانم کدام طرف شهر است.نذر می کنم اگر تا صبح بابا زنده بود بلافاصله بروم آنجا شمع روشن کنم.نزدیک صبح خوابم می برد.بیدار که می شوم هوا روشن است.جرئت ندارم بلند شوم تلفن بزنم.تا ساعت10 همینطور توی رختخواب می مانم و وقتی بلند میشوم تلفن میکنم مامان می گوید آویشن دم کردم دادم خورد،یه آمپول مسکن هم دکتر فخری بهش زد خوب خوب شد.وقتی از پای تلفن بر می گردم در اتاق را قفل می کنم و به صدای بلند گریه می کنم.بعد یادم می افتد به نذرهائی که کرده ام و از همه بیشتر خنده ام می گیرد از اینکه حالا باید بروم علی بن مهزیار و شمع روشن کنم.اما می دانم که خواهم رفت.چرا که هنوز هراسی که توی خوابهایم بود توی بند بند سلول هایم دارد می لغزد و فکر میکنم مگر می شود دنبال یک دستاویز نگشت.دنبال یک مفر برای گریز از کابوس.هر چند خودت خوب بدانی که از مشتی استخوان و مقبره هیچ بر نیاید.آیا میشود به همین هم چنگ نزد وقتی کیلومترها دور از پدرت داری خواب جان کندنش را می بینی؟ جمله ای از مارکس یادم می آید:"نفی م#ذ#ه#ب به عنوان شادی موهوم انسانها نیازمند نفی شرائطی ست که به توهم می انجامد."
(محمود شصت چی)
توی بازار سرپوشیده ضیغم پور رو میبینم.هیچ پیر نشده.غصه ام میگیرد.فکر میکنم اگر بروم جلو حتی ممکن است مرا نشناسد،بسکه گذر زمان اینطور پررنگ روی جسم وروحم خط انداخته.آخرین باری که او را دیده ام یادم نمی آید.مسلما چهار پنج سال قبل بوده و حالا او،اینجا با همان چهره، با همان نگاه و با همان قد بلند ودیلاق ایستاده،بی آنکه زندگی اندک شیاری روی پیکر و نگاهش انداخته باشد ومن.....
یادم می افتد به روزیکه دخترش باهاش اومده بود دفتر انجمن.و من نشسته بودم با دختره که انگار کلاس اول دبستان بود تعطیلی های تقویم رو می شمردم و از کشف هر تعطیلی جدید صورتم از شادی موج بر میداشت که یک روز دیگر هم برای گریز از ملال بی انتهای کلاسهای دبیرستان پیدا کرده ام.به گمانم آن روزها نمیدانستم همه ملال زندگی بلاهت و کسالت کلاسهای درس نیست که بشود با یک تعطیلی از شرش خلاص شد.
روز قبل از آمدن به اهواز، با تپل به دیدن شهرام وجهدکار میرویم.آدم شگفت زده میشود از اینکه چطور شهرام میتواند هنوز هم اینقدر از ته دل بخندد.
از دیدن هر دوشان خوشحال میشوم.اگر بخواهم ده نفر را نام ببرم که همیشه از دیدنشان خوشحال میشوم مسلما شهرام یکی از آنهاست.به خاطر خنده هایش و به خاطر زندگی ئی که توی صورتش و صدایش جریان دارد وبه خاطر ......
مثل همیشه سرش شلوغ است.می رود دم در و با چند نفر مشغول صحبت است دیرمان شده.بلند میشویم که برویم و میخواهم با شهرام خداحافظی کنم.از درس و دانشگاهم می پرسد.بعد از هر جمله ای که گفته شود شهرام میخندد و باید صبر کرد تا خنده ی قشنگش تمام شود و حرفت را ادامه بدهی.
شهرام اما پیر شده،قسمتی از ته ریشهای روی چانه اش سفید شده و موهای سرش کاملا جو گندمی ست.ماشینش را جلو در پارک کرده.کلاه پسرش پشت شیشه روی داشبورد است.نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم چه صحنه ی رشک برانگیزی!می خواهم بدانم آیا روزی خواهد رسید که من هم مثل شهرام به همه آنچه که میخواهم رسیده باشم؟مسلما شهرام همانی شده که میخواسته باشد!
چقدر خندید وقتی فهمید من حالا دارم توی همان رشته ئی درس میخوانم که او خوانده.و بیشتر خندید وقتی که شنید دوباره میخواهم برگردم وعلوم سیاسی بخوانم.بهش گفتم که میخواهم کار کنم و او هم تا توانست مرا از مشاغل قضائی ترساند.
وقتی برمی گشتیم به تپل گفتم که شهرام را با وجودیکه به شدت دچار خودشیفتگیست دوست دارم و تپل هم گفت شهرام حسن بزرگش این است که مغرور نیست. تپل این روزها همه اش نظرهای عجیب و غریب راجع به ادمها میداد و از اینکه این یک مورد را اینطور نکرد تعجب کردم.
توی دفتر انجمن دو تا پسر تقریبا هفده هجده ساله نشسته بودند.یکی شان داشت تصویر پیری منشی انجمن را میکشید.چقدر به هر دویشان حسودی ام شد .به جوانی شان وبه زمانی که در پیش رو دارند.فکر کردم شش سال قبل که ما روی این صندلی ها می نشستیم برای الانمان چه امیدها و آرزوها که نداشتیم.فکر کردم هیچ آیا آنموقع به این فکر افتاده بودم که شش سال بعد غصه هایم چند برابر خواهند بود؟
می دانم اگر آنروزها کسی مرا مطمئن میکرد که شش سال بعد درست همان جائی از زندگی ام هستم که آنموقع بودم مسلما از فرط نا امیدی میمردم.آدمی هیچ نیست جز امیدهای واهی.چه رشد و چه ترقی وچه پیشرفتی را برای خودم پیش بینی میکردم!........
فکر کردم چرا آنروزها کسی به ما نگفت شش سال بعد فقط بیست وپنج ساله میشوید و دیگرهیچ.نه رشد نه جهش فکری نه کار نه معلومات......
دانشگاه در واقع برای من نقش موتور توقف را بازی کرد.بعد از این همه سال همانی هستم که بودم با این تفاوت که قبل از دانشگاه هنوزامیدوار بودم توی شرائط و محیطی قرار بگیرم که اندکی خودم را رشد بدهم و بعد از رفتن به دانشگاه دیگر چنین امید واهی و پوچی ندارم.