بعد از سی سال زندگی دیروز برای اولین بار در زندگی ارزو کرده ام ای کاش پسر می بودم. به دنیای زنانه تعلق نداشتم و همه ی امتیازات مرد بودن و دنیا را از دریچه چشم یک مرد دیدن را داشتم. سی سال تمام هرگز احساس نکرده بودم چیزی هست که زن بودنم مرا از درک و خواستن و داشتن ان محروم میکند. می نویسم اینجا که این روز را فراموش نکنم. برای اولین بار و بعد از نارضایتی از همه ی انچه "خودم " تلقی میشد این بار از فرط ناامیدی و فشار، نوک پیکان نارضایتی ام متوجه جنسیتم شده است. وقتی تا اخرین جز "خودم" حمله و قضاوت و مطرود شده است. 

به این فکر میکنم که زندگی چقدر میتواند ادمها را عوض کند، هرگز ممکن نبود گمان کنم روزی از زن بودنم بیزار خواهم بود. هرگز هیچ فشار و ازار و اذیت و رفتار سکسیستی مرا از زن بودنم پشیمان و ناراضی نکرده بود. اما نکته جالب قدرت غافلگیری زندگی است. هر روز صبح که از خواب برمی خیزیم از لای پرده اشپزخانه ،از داخل اینه اتاق خواب، از پشت تلفنی نابهنگام یا از لابلای کلمات صفحه اول روزنامه ای زندگی خطاب به ما داد میزند: " تماشا کن که امروز چطور دهانت را سرویس خواهم کرد. " و این کار را هم میکند. 

به گمانم زندگی فقط غافلگیری است و ما میگوییم زندگی زیباست چون گاه لابلای سرویس شدن دهانمان ناگهان زندگی گل سرخ زیبایی به سوی ما پرتاب میکند. 

مصرانه میخواهم یادم بماند که چه فشار و اندوهی در گرمای این تابستان سوار بر گرده ام با من این طرف و ان طرف می اید، از خیابانها عبور میکند و از راه پله های دادگاهها بالا می اید و چطور وقت خوردن شام و ناهار گلویم را میفشارد. و تاسفم فقط برای ان روزی است که دوباره با نیش باز باید بگویم زندگی زیباست فقط چون گل سرخی در اتاق شکنجه به سوی من پرتاب شده است.