مامان را برده بودیم بیمارستان. از عصر کلیه اش درد میکرد و من هم بیرون بودم. اخر شب بالاخره مجاب شده بود که ببریمش اورژانس. دکتر برایش چند تا آمپول نوشته بود و گفته بود باید آزمایش بدهد. زهرا رفته بود بیرون. از بوی محیط بیمارستان حالش بد می شد. نشسته بود روی نیمکت فلزی جلوی بیمارستان که رو به فلکه مرکزی شهر بود. با دائی مامان را برده بودم آزمایشگاه. زیر بغلش را گرفته بودم که زمین نخورد.مامانم جوان است هنوز. کنارش که راه بروی توی بیمارستان ،کمتر کسی احساس میکند لازم است زیربغل این زن را کسی بگیرد. برعکس عمه که اگر سالم هم باشد و بخواهیم جائی ببریمش خیال میکنم حالا حتما باید زیر بغلش را بگیرم . دائی برگشته بود داروهایش را بگیرد و من مامان را برده بودم دستشوئی. متصدی ازمایشگاه گفته بود 45 دقیقه الی یکساعت بعد باید دنبال جواب آزمایش بروم. مامان را آورده بودم بیرون. و باز رفته بودیم توی اورژانس .دکتر 4 تا آمپول نوشته بود. دلم نیامده بود بگذارم تنش اینطور سوراخ سوراخ شود. برگشته بودم پیش دکتر. دکتر اما گفته بود باید هر 4 تا همین حالا تزریق شود. رفته بودم توی تزریقات و داروها را داده بودم به خانم جوانی که پشت میز نشسته بود. ازش خواهش کرده بودم هر دوتا را توی یک سرنگ بکشد. گفته بود نمی شود با هم ترکیبشان کرد.سعی کردم مامان را مجاب کنم که هر 4 تا را بزند. قبول که نکرده بود. به ناچار3 تا را تزریق کردند و یکی اش هم همینطور روی میز ماند. آرامتر که شد آمدیم بیرون و نشستیم روی نیمکتهای جلوی بیمارستان .همانجا که زهرا هم نشسته بود، رو به خیابان مملو از جمعیت .رو به شلوغی و ازدحام و تبلیغات. رو به انتخاباتی که می دانستم نتیجه اش هر چه باشد تو را برای من، برای این دنیا، تورا برای روزهای خشک و یبس سال های دورم نگه نخواهد داشت.
یاد تو افتاده بودم.نه که یادت بیفتم،نه. آدم یاد چیزی می افتد که لحظه ای از یاد برده باشد و من از عصر که آن طور حالت بد بوده دیگر لحظه ای از فکر تو غافل نشده ام.
اس ام اس فرستاده بودم که کمی از تنهائی ات کم کنم. توضیح داده بودم که الان کجا هستیم.اخرش هم برای خنداندنت که همیشه مردان این شهر ر به خاطر شلوار کردی پوشیدنشان توی خیابان مسخره می کردی نوشته بودم اینجا الان پر است از این آدم ها و جای تو هم خندیده ام.
جوابی نیامده بود. یک دقیقه،دو دقیقه، سه دقیقه.... می دیدمت که کف اتاق افتاده ای، چشمهای گود افتاده ات حالا از حدقه در آمده،چنگ زده ای به قالی،چنگ زده ای به تخت،چنگ زده ای به خلا، به هیچ کجا، به هیچکس .آن وقت شب تنها بودی. به قول خودت تنها و دشتی گسترده در پیش رویت. طاقتم تمام شده بود، سرم را برگردانده بودم رو به تاریکی، تا نخواهم توضیحی برای اشکهایم بدهم. و همان لحظه اس ام اس ا داده بودی.خیلی به خودم فشار آورده بودم که هق هق نکنم. تو زنده بودی و می توانستی اس ام اس های مرا بخوانی و جواب بدهی.اتفاق بد هنوز رخ نداده بود.هنوز دستهایت سرد و تن نحیفت بی حس نشده بود.هنوز گوشه اتاق کف بر دهان نیفتاده بودی....انگار تو را دوباره به دست آورده باشم.گریه کردم.
ساعت دوازده و ده دقیقه بلند شده و رفته بودم توی آزمایشگاه. متصدی گفته بود چند دقیقه منتظر بمانم.ایستاده بودم همانجا.رو به در آلومینیمی، روی سرامیکهای سفید، زیر نور بی رمق یک جفت مهتابی . راهرو خالی خالی بود.تنها اسباب و اثاثیه اش نیمکت استیلی بود آن سوی راهرو. راه افتاده بودم تا آنسوی راهرو.جلو نیمکت ایستاده وعکس خودم را توی صفحه استیل نیمکت نگاه کرده بودم که کج و معوج و ترسناک است و با هر تکانی یک گوشه از صورتم کش می آید وترسناک تر می شود.
ایستاده بودم جلو دریچه....دوباره راه رفته بودم روی سرامیکهای خالی. و صدای تق تق پاشنه کفشم فضا را پر کرده بود. ایستاده بودم جلوی نیمکت استیل توی راهرو و همینطور بی هدف تابلوی روی دیوار را خوانده بودم.هشداری بود در مورد علائم اولیه سرطان.گمانم هفت علامت سرطان. تا وسطهایش که خوانده بودم ناگهان یاد چیزی افتاده بودم.دوباره از نو خوانده بودم.تو همه علائم ذکر شده را داشتی، به جز یکی. تومور سینه. که آنهم به خاطر این بود که زن نبودی سینه داشته باشی. نخواسته بودم دوباره نگاه کنم تابلو را. فقط خندیده بودم.از ان خنده هایی که لب باز میشود و صورت باز نمیشود چین میخورد و کش می آید و هرچه زور میزنی چیزی شبیه خنده روی صورتت ساخته شود نمی توانی.
خندیده بودم وقتی یادم افتاده بود سرطان در برابر بیماری ئی که ذره ذره دارد تو را میبلعد هیچ نیست. و دوباره هم خندیده بودم. تلخ . یادم افتاده بود که چقدر آرزو کرده ام تشخیص دکترهایت اشتباه باشد و فقط سرطان داشته باشی. چقدر آرزو کرده ام واژه ای که روزگاری شنیدنش هول بر جانم می انداخته حالا توی جان و تن تو رخنه کرده باشد. خندیده بودم به آرزوی خودم، به اینکه که می خواهم بشنوم این بیماری لعنتی ات جایش را به یک سرطان داده باشد.
خندیده بودم از بازی هائی که زندگی بر سر ماها می آورد، از رضایت دادنمان به آنچه روزگاری بزرگترین کابوس مان بوده. تپل یادم انداخته بود که چقدر از سرطان میترسم. می ترسیده ام. یادم انداخته بود طاهره را که برده بودم برای آزمایش خون، تا جواب آزمایشش دربیاید چطور جان به لب شده ام. گفته بود طاقت نمی آوری. دیگر اما دیر بود که اینها را گفته بود. من؛ آلیس ، پایم را از پلکان دستهای تو پائین گذاشته و افتاده بودم توی یک سرزمین ناشناس. سرزمین بوسه های غمگین و تبداری که میدانم عین تو عمری ندارند.