هفت سین گریه می آورد. انگار همه اشک های فروخورده یک سال ، ناگهان جمع می شود پشت پلک ها. یاد همه شبهائی می افتی که خیال کرده ئی سحر نشود بس که دردت می کند از درون، یاد تن تب دار و بغض های قلمبه شده ات، یاد همه روزهائی که از سر گذرانده ئی تا برسی به آخرین دقایق سال.
شانس می آورم که خانه همیشه شلوغ است این لحظه های آخر سال و تحویل سال امسال را هم توی حمام می مانم و با یک ربع تاخیر سر سفره هفت سین حاضر می شوم.
هشتاد و هفت سال خوبی نبوده برایم . می دانم .اما نمی توانم سال بدی هم بگویمش. بس که سالهای پشت سرم دردناک و متورم اند.
در این سال اما درد نداشته ام زیاد و این را مدیون نومیدی هایم هستم. وقتی دیگر امیدت را از دست داده باشی دردت کمتر می شود انگار وسازگاری ات بیشتر.
سازگارتر شده ام .می توانم هر وضعیتی را بپذیرم و هر طور که شرائط ایجاب کرد زندگی کنم.آرمان هایم....همه رنگ باختند در هجوم واقعیتهای اجتماعی که اینهمه سال ازشان دور مانده بودم. ایستادم و دیدم هرچه دوندگی کرده بودم بی فایده بوده، دنیا از من جلو زده، خیلی جلو. من عقب افتاده ام. و امکان جلو رفتنی نیست برای من، و همین انگار آرامترم کرده . آن هراس و وحشت عقب ماندن و شکست خوردن حالا دیگر جای خودش را به پذیرش و سکون و سکوت داده.
.
و شروع بدی شد با خبر اعتیاد دوستی که خاطرش بی دلیل عزیز است.
.
می خواستم این پست را از یعقوب مهرنهادبنویسم. و از وبلاگش که دیگر آپ دیت نمی شود و از کودکان خردسالش که سال را نو می کنند بی آنکه دست نوازش پدر بر سرشان کشیده شود. می خواستم بگویم بیائید همه با هم برای خانواده مهرنهاد آرامش طلب کنیم.می خواستم دعاهای دیگری از شما طلب کنم ،اما دیدم حتی خودم هم آن دعاها را نخواهم کرد: دعا برای رسیدن به مدینه فاضله ای که حداقل دیگر کسی به خاطر وبلاگ نویسی اعدام نشود، دعا برای داشتن جامعه ای که در آن نه آزادی بیان که فقط آزادی عقیده ای باشد . دیدم خودم هم حالا دیگر رسیدن به چنین سر منزلی را باور ندارم. پس فقط برای خانواده مهرنهاد دعا کنیم و برای خانواده میر صیافی و برای هر خانواده داغداری که به یمن زندگی در زیر لوای جمهوری اسلامی عزیزی از دست داده. برای مهرنهاد آمرزش بخواهیم، اگر آمرزشی در کار باشد.و برای قوم ظالمین نابودی، اگر که باور داریم حضور و وجود شنونده ئی را در آن بالاها ...