اصلا دلم نمیخواهد مادر شوم. در حالیکه فقط 48 ساعت از دعوای خانوادگی و جر و بحث بیخودی که بابام بین من و مادرم راه انداخته میگذرد، مادرم در این مدت سه مرتبه تلفن کرده تا بپرسد حالم خوب است؟ تب ندارم؟ شام چی خورده ام؟ برای ناهارم چیزی دارم؟...
و من هربار کمتر از ثانیه فکر کرده و گوشی را سایلنت کرده ام. کدام فعل ارادی یا غیرارادی را در این جهان سراغ دارید که اینهمه تعهد یکجانبه برای آدمها به ارمغان بیاورد. تصمیم به بچه دار شدن همانقدر احمقانه است که تصمیم بگیری تا ابد همه خطاها و کله شقی های یک عده را ببخشی و بطور لایزال نگران همه اموراتشان باشی بی انکه چشم داشتی داشته باشی یا تضمینی باشد برای براورده شدن ذره ای از توقعاتت در این رابطه ی مزخرف.
چرا باید دلم بخواهد مادر شوم؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت توسط
|