برایش کامنت گذاشته بودم و گفته بودم برای نسل من منفورترین آدمهای اجتماع همین معلمهاهستند و البته یادم رفته بود بنویسم بعد از ناظمها. به لطف سرعت لاک پشتی اینترنت کامنت ثبت نشده بود. من اما هنوز هم دارم به چرندیاتش میخندم.
بار دوم وقتی رئیس هیات مدیره کانون وکلا پشت تریبون گفته بود شما آدمهای فرهیخته...
بی ادبانه بود خندیدنم آنجا، اما خندیده بودم. دور و برم پر از آدم بود، نصف صندلی های سالن پر بودند اما آدم فرهیخته ای آنجا نبود.هیچکدامشان آدمهای فرهیخته ای نبودند. من هم آدم فرهیخته ای نبودم. هرچه که بودیم هیچکداممان فرهیخته نبودیم مگر آنکه معنای فرهیختگی هم مثل خیلی از لغت ها یکشبه عوض شده باشد. در بهترین حالت آنجا آدمهائی نشسته بودند که فعلا هیچ و در چند سال آینده یک مشت دلال و کلاهبردار و درغگوی کلاش میشدند. مگر آنکه عطای وکالت را به لقایش بخشیده باشند.
و بار سوم وقتی رئیس احمق کانون وکلا در ادامه چرندیاتش اضافه کرده بود به همه نشان خواهید داد وکیل دارای شان و جایگاهی است که قانون اساسی برایش مقرر کرده است...
دلم میخواست جرات میداشتم بلند میشدم و لنگه کفشم را توی صورتش می چسباندم. ن+سر+ین ست+ود+ه را یادش رفته بود؟دادخ+واه را نمیشناخت؟ اسم عب+دا+لفت+اح سل+طان+ی را نشنیده بود؟ مسلما اینجا کسی نمیتوانست شان وکیل را به همه نشان بدهد و بازهم مشغول وکالتش باشد.
من نس+ری+ن ستو+د+ه را نمیشناختم وقتی گرفتاریهایش رسانه ای شد تازه اسمش را شنیدم و بیشتر از همانها که عموم در موردش از تلویزیون میشنوند چیزی ازش نمیدانم. اما خیلی ها را میشناسم که نه هیچ دوره ای از عمرشان دلشان برای بشر سوخته بود نه حق و حقوق هم نوعان برایشان مهم بود و نه هرگز دغدغه و مشغله حقوق بشر داشتند اما یکشبه به هردلیلی شدند منادی حقوق بشر و چنان حرفهایشان بنظرمم توخالی آمده است که به سختی و با بدبینی بسیار زیاد میتوانم حساب این ادمها را از آدمهای صاف و صادق جدا کنم .
اما زندان رفتن این آدمها چیز دیگریست. فارغ از اینکه چقدر در داعیه هایشان صادق بوده باشند لحظات برگشت ناپذیر زندگیشان دارد توی اتاقهای نمور و تاریک زندانها میگذرد و بچه های کوچکشان بدون حضور مادر بزرگ مشوند دخترها بدون پدرشان مدرسه میروند و نامه سرگشاده مینویسند..پدرهایشان بدون دیدار دوباره آنها زیر خاک دفن میشوند و نسرین ها حتی اجازه حضور بر سر قبر عزیزانشان را نمی یابند. زندان حق این آدمها نیست و توی جمهوری اسلامی وکیل فقط به همان میزان که حکومت صلاح بداند شان و جایگاه خواهد داشت. نه حتی به همان میزان، هرجا یک قاضی دهاتی عقده ای دلش نخواهد حتی میتواند همان میزان شان و جایگاه را هم برای وکیل قائل نباشد و در حرف زدن خطاب کردن اجازه ورود و خروج دادن و...هم به جای حرف زدن از داد و بیداد استفاده کند و کدام وکیل شنیده اید به این دلیل از یک قاضی شکایت کرده یاشد. من ندیده و نشنیده ام اما هم اهانت دیده و هم شنیده ام. هم در مورد خودم وهم در مورد بقیه. و هرگز هم بلند نشده ام به قاضی بگویم شان و جایگاه من طبق ماده فلان از قانون فلان این است نه آن.
رئیس کانون وکلا بودن به آدم اجازه نمیدهد چشمهایش را ببندد و هر گهی را بخورد. البته که آقای ی مجبور نبود این غلطها را بکند میتوانست مثل یک آدم باشعور چهار کلمه حرف بزند و بتمرگد سرجایش. و او با این سابقه اش خیلی بهتر از من تازه کار میدانست توی دادگستری ها چه میگذرد و وکلا برای هرچه بیشتر پرکردن جیبهایشان شان کدام شان و منزت را برای خودشان قائلند.
البته رئیس کانون وکلا تنها آدمی نیست که سرش را توی برف کرده است. قوه قضائیه بیشتر از هر جنینده و چرنده و خزنده ای توی جمهوری اسلامی سرش را توی برف کرده است و به گمان من وکلا دارند با چوب کون مجموعه را به سمت پایین فشار میدهند تا هرچه بیشتر و بیشتر سر مجموعه توی برف برود، آنقدر که دارد گهش بیرون میزند. اما برای وکلای عزیز فقط پر شدن جیبشان مهم است و بس. وبه گمانم بیشتر از هر چیز دیگری ریشه فساد و دیکتاتوری و عقب ماندگی این مملکت خراب شده قوه قضائیه علیل و ذلیلش است که میتوانست سدی باشد بر این اقیانوس بی انتهای فساد و کجروی. بگذریم. فقط یادمان نرود اینجا هرکس خواست به همه بگوید شان وکیل فلان جای قانون اساسی است فلان جای حکومت را توی دهانش می چپانند وهرکس وکیل است و کار و بارش سکه است شک نکنید خودش جزئی از جریان است. جزئی از همان دلالهای چوب به دست ..