تبليغاتX
پشت پرچین اندوه

پشت پرچین اندوه

 

مامان را برده بودیم بیمارستان. از عصر کلیه اش درد میکرد و من هم بیرون بودم. اخر شب بالاخره مجاب شده بود که ببریمش اورژانس. دکتر برایش چند تا آمپول نوشته بود و گفته بود باید آزمایش بدهد. زهرا رفته بود بیرون. از بوی محیط بیمارستان حالش بد می شد.  نشسته بود روی نیمکت فلزی جلوی بیمارستان که رو به  فلکه مرکزی شهر بود. با دائی مامان را برده بودم آزمایشگاه. زیر بغلش را گرفته بودم که زمین نخورد.مامانم جوان است هنوز. کنارش که راه بروی توی بیمارستان ،کمتر کسی احساس میکند لازم است زیربغل این زن را کسی بگیرد. برعکس عمه که اگر سالم هم باشد و بخواهیم جائی ببریمش خیال میکنم حالا حتما باید زیر بغلش را بگیرم . دائی برگشته بود داروهایش را بگیرد و من مامان را برده بودم دستشوئی. متصدی ازمایشگاه گفته بود 45 دقیقه الی یکساعت بعد باید دنبال جواب آزمایش بروم. مامان را آورده بودم بیرون. و باز رفته بودیم توی اورژانس .دکتر 4 تا آمپول نوشته بود. دلم نیامده بود بگذارم تنش اینطور سوراخ سوراخ شود. برگشته بودم پیش دکتر. دکتر اما گفته بود باید هر 4 تا همین حالا تزریق شود. رفته بودم  توی تزریقات و  داروها را داده بودم به خانم جوانی که پشت میز نشسته بود. ازش خواهش کرده بودم هر دوتا را توی یک سرنگ بکشد. گفته بود نمی شود با هم ترکیبشان کرد.سعی کردم مامان را مجاب کنم که هر 4 تا را بزند. قبول که نکرده بود. به ناچار3 تا را تزریق کردند و یکی اش هم همینطور روی میز ماند. آرامتر که شد آمدیم بیرون  و نشستیم روی نیمکتهای جلوی بیمارستان .همانجا که زهرا هم نشسته بود، رو به خیابان مملو از جمعیت .رو به شلوغی و ازدحام و تبلیغات. رو به انتخاباتی که می دانستم نتیجه اش هر چه باشد تو را برای من، برای این دنیا، تورا برای روزهای خشک و یبس سال های دورم نگه نخواهد داشت.

یاد تو افتاده بودم.نه که یادت بیفتم،نه. آدم یاد چیزی می افتد که لحظه ای از یاد برده باشد و من از عصر که آن  طور حالت بد بوده دیگر لحظه ای از فکر تو غافل نشده ام.

اس ام اس فرستاده بودم که کمی از تنهائی ات کم کنم. توضیح داده بودم که الان کجا هستیم.اخرش هم برای خنداندنت که همیشه مردان این شهر ر به خاطر شلوار کردی پوشیدنشان توی خیابان مسخره می کردی نوشته بودم اینجا الان پر است از این آدم ها و جای تو هم خندیده ام.

جوابی نیامده بود. یک دقیقه،دو دقیقه، سه دقیقه.... می دیدمت که کف اتاق افتاده ای، چشمهای گود افتاده ات حالا از حدقه در آمده،چنگ زده ای به قالی،چنگ زده ای به تخت،چنگ زده ای به خلا، به هیچ کجا، به هیچکس .آن وقت شب تنها بودی. به قول خودت تنها و دشتی گسترده در پیش رویت. طاقتم تمام شده بود، سرم را برگردانده بودم رو به تاریکی، تا نخواهم توضیحی برای اشکهایم بدهم. و همان لحظه اس ام اس ا داده بودی.خیلی به خودم فشار آورده بودم که هق هق نکنم. تو زنده بودی و می توانستی اس ام اس های مرا بخوانی و جواب بدهی.اتفاق بد هنوز رخ نداده بود.هنوز دستهایت سرد و تن نحیفت بی حس نشده بود.هنوز گوشه اتاق کف بر دهان نیفتاده  بودی....انگار تو را دوباره به دست آورده باشم.گریه کردم.

ساعت دوازده و ده دقیقه بلند شده و رفته بودم توی آزمایشگاه. متصدی گفته بود چند دقیقه منتظر بمانم.ایستاده بودم همانجا.رو به در آلومینیمی، روی سرامیکهای سفید، زیر نور بی رمق یک جفت مهتابی . راهرو خالی خالی بود.تنها اسباب و اثاثیه اش نیمکت استیلی بود آن سوی راهرو. راه افتاده بودم تا آنسوی راهرو.جلو نیمکت ایستاده وعکس خودم را توی صفحه استیل نیمکت نگاه کرده بودم که کج و معوج و ترسناک است و با هر تکانی یک گوشه از صورتم کش می آید وترسناک تر می شود.

ایستاده بودم جلو دریچه....دوباره راه رفته بودم روی سرامیکهای خالی. و صدای تق تق پاشنه کفشم فضا را پر کرده بود. ایستاده بودم جلوی نیمکت استیل توی راهرو و همینطور بی هدف تابلوی روی دیوار را خوانده بودم.هشداری بود در مورد علائم اولیه سرطان.گمانم هفت علامت سرطان. تا وسطهایش که خوانده بودم ناگهان یاد چیزی افتاده بودم.دوباره از نو خوانده بودم.تو همه علائم ذکر شده را داشتی، به جز یکی. تومور سینه. که آنهم به خاطر این بود که زن نبودی سینه داشته باشی. نخواسته بودم دوباره نگاه کنم تابلو را. فقط خندیده بودم.از ان خنده هایی که لب باز میشود و صورت باز نمیشود چین میخورد و کش می آید و هرچه زور میزنی چیزی شبیه خنده روی صورتت ساخته شود نمی توانی.

خندیده بودم وقتی یادم افتاده بود سرطان در برابر بیماری ئی که ذره ذره دارد تو را میبلعد هیچ نیست. و دوباره هم خندیده بودم. تلخ . یادم افتاده بود که چقدر آرزو کرده ام تشخیص دکترهایت اشتباه باشد و فقط سرطان داشته باشی. چقدر آرزو کرده ام واژه ای که روزگاری شنیدنش هول بر جانم می انداخته حالا توی جان و تن تو رخنه کرده باشد. خندیده بودم به آرزوی خودم، به اینکه که می خواهم بشنوم این بیماری لعنتی ات جایش را به یک سرطان داده باشد.

خندیده بودم از بازی هائی که زندگی بر سر ماها می آورد، از رضایت دادنمان به آنچه روزگاری بزرگترین کابوس مان بوده. تپل یادم انداخته بود که چقدر از سرطان میترسم. می ترسیده ام. یادم انداخته بود طاهره را که برده بودم برای آزمایش خون، تا جواب آزمایشش دربیاید چطور جان به لب شده ام. گفته بود طاقت نمی آوری. دیگر اما دیر بود که اینها را گفته بود. من؛ آلیس ، پایم را از  پلکان دستهای تو پائین گذاشته و افتاده بودم توی یک سرزمین ناشناس. سرزمین بوسه های غمگین و تبداری که میدانم عین تو عمری ندارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت   توسط   | 

صبح زود میروم پیش رئیس شعبه مان. و توی راه همه اش به این فکر میکنم چه خوب که شرکت اینجا یک شعبه دارد با رئیسی که حق امضای اوراق مربوط به این حوزه را دارد وگرنه  می بایست هر روز 60 کیلومتر تا خود شرکت می رفتم. این یکی دو هفته از نادر زمانهائی ست که برنامه کاری ام را از قبل مشخص نمیکنم و هر روز برای کارهای همانروزم تصمیم میگیرم. مرددم که بروم دادگاه بخش یا فرمانداری.آخرش با مهندس ه میروم فرمانداری.در مورد پرونده ی جدیدی که روز قبل تازه به جریان افتاده با معاون فرماندار صحبت میکنم. تلفن میکند به دادستان. روز قبل مفصل با دادستان حرف زده ام.اما دوباره میخواهد که بروم آنجا. به سرعت نور بیرون میروم.راننده تنبلمان مثل همیشه جیم شده.تاکسی میگیرم.راننده تاکسی پسر جوانی است.  ازم می پرسد برای چی رفته بودم فرمانداری. می گویم تو چیکار داری. پررو است. می گوید خب حداقل بگو برای کار اداری بوده یا نه. می گویم نه اونجا عروسی دعوت بودم. می خندد.لابد خیال میکند به خاطر مسائل انتخاباتی  رفته ام. می گوید به کسی رای نده.اول خیال میکنم می گوید به کسی راه نده.می گویم چی؟ به کسی راه ندهم؟ میگوید نهههه می گم رای نده.می گویم باشد رای نمیدهم تا 4 سال دیگر هم گشت آقای الف توی خیابان راه بیفتد دنبال پاچه شلوار من و مدل موهای تو. می خواهد بحث کند.حوصله ندارم.از صحبت کردن در مورد مسائل سیاسی با راننده تاکسی ها واقعا متنفرم.رسیده ام جلو دادگستری.می خواهم پیاده شوم. بر میگردد مستاصل، واقعا مستاصل نگاهم می کند و می گوید خانم رئیس که فرمانداری می روی و تلفنی با استانداری حرف میزنی یک راهنمائی کن،فقط یک راهنمائی.و قبل از اینکه حرفی بزنم میگوید:این میرحسین موسوی چه جور آدمی است.می گویم از احمدی نژاد خوشگل تر است.در را باز میکنم که پیاده شوم.باز میگوید آخه همه میگن نخست وزیر جنگ بوده......نمی خواهم بحث کنم.می پرم توی حرفش.میگویم نخست وزیر جنگ بوده که بوده. جنگ تموم شد.می خواهد باز سوال کند.می گویم بچه من کار دارم. داد میزند با خنده :پس من به کی رای بدم؟ می پرسم : تو واقعا می خوای حرف منو گوش کنی؟ آره را جوری میگوید که خودم باورم میشود راست میگوید.نمی دانم چه حرفی بزنم. 200 تومنی را می دهم دستش و میگویم جنگ تمام شده. رایت را بده به کروبی.

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت   توسط   | 

مانده ام که چطور اینهمه سال پی به ضعیف بودنم نبرده بوده ام. چطور توی تمام این سالها احساس کرده ام روی قله ها ایستاده ام. خیال کرده ام می توانم همه ی ناممکن ها را فقط با اراده کردنم ممکن کنم.

هشتاد و هفت اما سال نتوانستن هایم بوده

از سوم دبستان که لاک صورتی زدم روی ناخن هایم و رفتم مدرسه و مدیر مدرسه مان به بابام گزارش داد و بابام تازه یاد دختر بودنم افتاد تا الان که بیست و چهار ساله شده ام، تمام این سال ها دستکم ماهی یکی دوبار تصمیم گرفته ام تغییری در رابطه ام با بابا به وجود بیاورم  و بدون استثنا همیشه شکست خورده ام . عجیب اینکه هنوز هم تصویر بابا توی رویاهایم تغییر نکرده و هنوز هم منتظر روزی هستم که دوباره به همان دوره ی بی جنسیتی ام برسیم،من برای بابا فرزند باشم نه دختر، و نقش های سنتی احمقانه برایم نوشته نشده باشد و مجبور به جنگیدن نباشم. و بابا همیشه توی جبهه مقابل نباشد.

توی روابط با خواهرهایم با برادر کوچکم، توی روابطم با مامان،توی گوشه گوشه زندگی خانوادگی حتی یک امتیاز مثبت کسب نکرده ام. و تا بیست و سه سالگی نه یک لحظه نا امید شده و نه حتی یک لحظه دست از سعی و تلاش و نقشه کشیدن برای بهبود روابطمان برداشته ام.

پشت سر فقط خود هراسانم را می بینم که می خواسته ولو با چنگ و دندان، تغییری در شرائط ایجاد کند.تغییر دادن دوست، معلم، بابا ، قوانین مدرسه، دانشگاه، دکتر صادقی، حراست، مامان و طرز لباس پوشیدن هایش،...

دستکم هشت نه سال از دوستی من با تپل می گذرد. و تا همین امسال هیچ دوره ای نبوده  که سعی نکرده باشم با پیشنهادها و ایده های جدید تپل را ترغیب به یک تلاش و جنبش برای بیرون آمدن از وضعیتی که خودش هم از آن به ستوه آمده بکنم. آن اول ها که سعی ام به درس خوان کردن او بود و قانع کردنش  به اینکه این تنها راه گریز از چرخه دلگیر زندگی کنونی اش است. بعدها هم سعی و تلاشم برای کار کردنش. در نهایت تپل یک لیسانس به دردنخور قبول شد در دانشگاه پیام نور همان شهری که سالها تنها رویای زندگی اش فرار از آن بود.درسش هم که تمام شد یک شغل پیدا کرد در پارادوکس با خودش(فکر کنید ماشاالله شمس الواعظین برود توی دفتر کیهان بشود ویراستار مخصوص شریعتمداری،حالا همین فکر را خوب کمرنگش کنید که جای شمس الواعظین بشود تپل را قرار داد و جای کیهان، دریای جنوب را و جای شریعتمداری، مدیرکل تمام و کمال احمق ارشاد را )با درآمد پائین،زیردست یک فاشیست مسلمان که دارد از جیبش هزینه میکند برای تبلیغ عقائد مزخرفش  و در جمع همکارانی که حتی از دوست بودن تپل با من –دختر مانتوپوش بی چادر،تنها چیزی که از من میدانند-  هم علیه اش استفاده کردند.

در تمام سالهای نوجوانی تنها رویایم رفتن به پایتخت بود و و رها شدن از همه نکبت های زندگی شهرستان. و تنها راه ممکن را درس خواندن میدانستم. وقتی به پیش دانشگاهی رسیدم همه عوامل ارضی و سماوی علیه من بسیج شدند و من یک ترم از رفتن به مدرسه محروم شدم .مثل همیشه ی آن سالها دست نکشیدم ،اگرچه آنطور که می توانستم و باید می خواندم هم نخواندم اما وقتی نتایج اعلام شد رتبه کنکورم قابل قبول بود.وقتی زمان انتخاب رشته شد در حالیکه میتوانستم در رشته مورد علاقه ام در هر کدام از دانشگاههای پایتخت قبول شوم باز آن وجه پلشتی که زندگی های برخی مان دارد رخ نمود و با یک تبلیغات صد در صد کذب از سوی یک مرجع رسمی ( دانشگاه شیراز) ،قید پایتخت را زدم وبه هوای تحصیل همزمان در دو رشته ،رضا دادم به ماندن در شهرستان.

ننگش باقی برای دانشگاه شیراز که با آن همه وعده و فریب رتبه های برتر آن سال را کشاند توی آن طویله و نه تنها امکان تحصیل همزمان در دو رشته را بهمان نداد که همان یک رشته را هم از خیلی ها گرفت و از آنها که نگرفت برای همیشه نه تنها انگیزه تحصیل که انگیزه هر تلاش و پیشرفتنی  را ازشان ربود.(مثالش همه دوستان نزدیک من)

به معنای واقعی، همه ی تلاشهای من در همه ابعاد و زوایای زندگی ام بی نتیجه مانده و امشب آنچنان ناگهانی متوجه این نکته شده ام که حیرت زده ام. نشسته ام اینجا و دارم دیروزهای تاریکی که به امید روشنی این روزهایم از سر گذرانده ام را ورق می زنم. کجا خوانده بودم حماقت آدمی انتها ندارد؟ من هنوز منتظرم . منتظر روزهای پایتخت،منتظر شبهای دانشگاهای بی حراست، منتظر روزی که در گشوده شود و من بگریزم از همه ی روزها و شبهای این سرزمین کابوس پرور ،منتظر دستهایت که  به من بگوید دستهایت را دوست میدارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت   توسط   | 

هفت سین گریه می  آورد. انگار همه اشک های فروخورده یک سال ، ناگهان جمع می شود پشت پلک ها. یاد همه شبهائی می افتی که خیال کرده ئی سحر نشود بس که دردت می کند  از درون،  یاد تن تب دار و بغض های قلمبه شده ات، یاد همه روزهائی که از سر گذرانده ئی تا برسی به آخرین دقایق سال.

شانس می آورم که خانه همیشه شلوغ است این لحظه های آخر سال و تحویل سال  امسال را هم توی حمام می مانم و با یک ربع تاخیر سر سفره هفت سین حاضر می شوم.

هشتاد و هفت سال خوبی نبوده  برایم . می دانم .اما نمی توانم  سال بدی  هم بگویمش.  بس که سالهای پشت سرم دردناک و متورم اند.

 در این سال اما درد نداشته ام زیاد و این را مدیون نومیدی هایم هستم. وقتی دیگر امیدت را از دست داده باشی دردت کمتر می شود  انگار وسازگاری ات بیشتر.

سازگارتر شده ام .می توانم هر وضعیتی را بپذیرم و هر طور که شرائط ایجاب کرد زندگی کنم.آرمان هایم....همه رنگ باختند در هجوم واقعیتهای اجتماعی که اینهمه سال ازشان دور مانده بودم. ایستادم و دیدم هرچه دوندگی کرده بودم بی فایده بوده، دنیا از من جلو زده،  خیلی جلو. من عقب افتاده ام. و امکان جلو رفتنی نیست برای من، و همین انگار آرامترم کرده . آن هراس و وحشت عقب ماندن و شکست خوردن حالا دیگر جای خودش را به پذیرش و سکون  و سکوت داده.

.

و شروع بدی شد با خبر اعتیاد دوستی که خاطرش بی دلیل عزیز است.

.

می خواستم این پست را از یعقوب مهرنهادبنویسم. و از وبلاگش که دیگر آپ دیت نمی شود و از کودکان خردسالش که سال را نو می کنند بی آنکه دست نوازش پدر بر سرشان کشیده شود. می خواستم بگویم بیائید همه با هم برای خانواده مهرنهاد آرامش طلب کنیم.می خواستم دعاهای دیگری از شما طلب کنم ،اما دیدم حتی خودم هم آن دعاها را نخواهم کرد: دعا برای رسیدن به مدینه فاضله ای که حداقل دیگر کسی به خاطر وبلاگ نویسی اعدام نشود، دعا برای داشتن جامعه ای که در آن نه آزادی بیان که فقط آزادی عقیده ای باشد . دیدم خودم هم  حالا دیگر رسیدن به چنین سر منزلی را باور ندارم. پس فقط برای خانواده مهرنهاد دعا کنیم و برای خانواده   میر صیافی و برای هر خانواده داغداری که به یمن زندگی در زیر لوای جمهوری اسلامی عزیزی از دست داده. برای مهرنهاد آمرزش بخواهیم، اگر آمرزشی در کار باشد.و برای قوم ظالمین نابودی، اگر که باور داریم حضور و وجود شنونده ئی را در آن بالاها ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت   توسط   | 

اینکه خواهیم آمد و60 کیلومتر را همراهی ات خواهیم کرد و برایت هورا و کف خواهیم زد نه برای توست و نه برای سیاستمداری ات و نه برای رئیس جمهور بودن هایت.

خواهیم آمد فقط برای شنیدن سخنرانی های غرایت و برای شنیدن لغاتی که اول بار هم، از دهان تو و یارانت شنیده ایم و سه سال است که آن  واژه ها را از فرهنگنامه ها دزدیده اند.دلتنگ لغت هایت هستیم که حالا دیگر خوب میدانیم عینیت یافتنشان را نخواهیم دید. دلتنگ آن جامعه ی مدنی گفتنت، دلتنگ گفتمان هایت، دلتنگ شنیدن کلمه مردم سالاری و دلتنگ آن روزهای شلوغ و پررنگ نوجوانیمان که هر صبح با خیال دموکراسی برمی خواستیم و هر شب با رویای ایران برای همه ی ایرانیان به خواب می رفتیم. دلتنگ کلاه های کاغذی که عکس های قشنگت رویشان چاپ می شد و چند تا چندتا روی سرمان می گذاشتیم و دلتنگ آن غروب نارنجی رنگی که بعد از 4 ساعت انتظار تورا – خدای آن روزهایمان را- تنها از فاصله چند متری دیده بودیم  و دلتنگ آواز محمود جهان که اول بار در همان غروب نارنجی در میان بهت و حیرت جنوبی هائی که سالها در پس درهای بسته ی خانه هایشان به موسیقی محلی بوشهر گوش داده بودند  از یک بلندگوی رسمی و خارج از درهای بسته ی خانه ها پخش شد. یاااارم یااااره ،چقدر خوووووبن….اوووو گله بی خااااره

 خواهیم آمد برای استقبال از مردی که می خواست شمعی بیفروزد در این تاریکی و مجال  یاوه سرائی به بدخواهانت نخواهیم داد ،اگر چه در برگه های رای مان هم نام  تو را ننویسیم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت   توسط   | 

خبر را که میشنوم تقریبا فریاد می زنم.نمی توانم  باورش کنم..گریه نکرده ام برای خواهرم.اگر چه دو ماه است که بی وقفه نه تنها خودش بلکه تمام خانواده از سوی مسئولین دانشگاه زیر فشار هستیم.نه صورت از هم پاشیده ی مامان وقتی از شیراز برگشت و قامت خمیده بابا روزیکه تلفن کرده بودند و خبر ممنوع الورودی خواهرم را به بابا که آنقدر حساس و آسیب پذیر بود  و پاشنه آشیلش تحصیلات فرزندانش بود دادند هیچکدام باعث نشده بود خم به ابرو بیاورم. و تمام روزهای بعد که بابا با شانه های خمیده از ناتوانی و خشم راه رفت هربار که سعی کردم برای اینهمه ضعف و بی صبری سرزنشش کنم  و هربار که بابا در پاسخم گفت انگار یک چیزی توی دلش فرو ریخته. هیچکدام از اینها و نه حتی  وضعیت آشفته و ترسناک و در عین حال غم انگیز خانه ئی که دوست ندیده ئی در اختیار خواهرم گذاشت وقتی شبانه او  را از خوابگاه بیرون کردند و اول بار که سحرگاه دوشنبه ای پایم را  که رویشان گذاشتم مهره های پشتم تیر کشید  و خواستم لرزیدنم را بیندازم گردن سرامیکهای سرد وپنهان کنم هجوم آنهمه اندوه و خشم را از خواهر کوچولوی بینوایم . خانه ئی که حالا ناامنی و هراس توی تمام گوشه گوشه اش  موج  میزد با آنهمه کتابها و مجله هائی که خواهرم توانسته بود به موقع از خوابگاه خارجشان کند و توی اتاقهای خالی این خانه بریزدشان.نه.هیچکدام اشکم را در نیاورده بودند.اما کلمه تبعید خیلی قوی تر،خیلی مصمم تر انگار و خیلی قهرآلودتر اشکهایم را جاری کرد. باورم نشد. تبعید؟به کدامین جرم؟به جرم چاپ مقاله توی یک نشریه دانشجوئی با تیراژ چند صدتا؟ به جرم شرکت در یک تحصن دانشجوئی توی دفتر رئیس دانشگاه؟ اخراج؟ کاردانی بهداشت به جای دکتری عمومی؟ پس 15 سال درس و تلاش و کوشش چه میشود؟و جوان 21 ساله ئی که تمام آینده اش زیر سنگینی همین دو واژه فرو میریزد؟ نه نمیتوانم از ریزش اشکهایم جلوگیری کنم وقتی یاسر رحمانی با آن صورت گلگون و با آن کودکی همیشه پایدارش  حق تحصیل را از دست داده باشد.

کلمه سیستان و بلوچستان توی سرم  میچرخد و تبعید با آن حروف ترسناک و آوای زشتش مثل میخی که لابلای تخته پاره ها پنهان مانده و ناگهان پایت را بگذاری رویش،و بیرحمانه توی گوشت تنت فرو رود هزار بار در روز توی  مغزم  فرو میرود و هزار بار میخواهم ازش فرار کنم.

یادم  می افتد به بگیر و ببندهای چند سال قبل دانشگاه امیرکبیر که به رضا دلبری(و بیشتر ازسر خشم انباشته در درونم و نه آنکه واقعا بی تفاوت بوده باشم) گفته بودم برایم فرقی نمیکند چند نفر و چرا دستگیر شده اند و دلبری گفته بود اگر اینها را می شناختی چطور؟آنوقت حتما برایت فرق میکرد و من پاسخ نداده بودم تا وقتیکه شنیده بودم رضا آل محمد با رتبه 8 کنکور نتوانسته به عنوان دانشجوی کارشناسی ارشد ثبت نام کند.خودم پاسخم را دانسته بودم و حالا یکبار دیگر خواهرم دوستانش دوستانم دوستانمان... تا کی ادامه خواهد یافت این کابوس؟

پریشانم .پریشان.

تبعید،تعلیق ،اخراج، محرومیت و این آخری مصادره اموال یک دانشجو(بخوانید چند تا کاسه بشقاب  و شورت و سوتین و جورابهای نشسته و کمی تنقلات)  که بیشتر به یک شوخی شبیه است.

آسیاب اگر به نوبت، بگو پس نوبت ما کو؟ سهم ما قسمت ما کو؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت   توسط   | 

 

نمیدانم چند روز گذشته از حمله اسرائیل به نوار غزه و نمیدانم امروز چند نفر کشته شده اند.چندان راغب به دانستنش هم نیستم.نه که از این کشت و کشتار و خونریزی خوشحال باشم ،نه. برعکس از شنیدن هر کلمه ئی که دلالت کند بر جان سپردن یک موجود ولو که راجع به کرم خاکی هم باشد  وحشتزده میشوم.

روز دوم درگیری بود به گمانم که از رادیو شنیدم،هم خبر جنگ را و هم کشه شدن سیصد نفر را.همیشه وقتی جائی می گویند فلان تعداد کشته و زخمی، یادم می افتد به جاده پرپیچ و خم دشت ارژن و به روز ثبت نام دانشگاه.یادم می افتد به آسفالت قرمز شده ی جاده و به ازدحام ماشین و آدم و به ملافه های سفیدی که کشیده بودند روی بدنهای تکه تکه و صورتهای له شده ئی که عزیزانشان تا ابد داغدار می ماندند.به گمانم اولین تصادفی بود که از نزدیک می دیدم. من و مامان نشستیم توی ماشین و بابا پیاده شد رفت طرف مردهای دیگر.بعدش را هیچ یادم نیست که چطور راه باز شد و کی حرکت کردیم. فقط آسفالت قرمز رنگ و جوی خونی که اینطرف آنطرف روی سرازیری جاده راه افتاده بود را خوب یادم مانده.

این فلاش بک ذهن من اما این بار تقارن جالبی پیدا کرد با ادامه اخبار رادیو که آمار تصادفات جاده ئی را هیجده هزار نفر در سال جاری اعلام کرد.در حالیکه ماه نهم سال تازه تمام شده است و هنوز سه ماه تا پایان سال باقی مانده.خبر بعدی در مورد طرح یک یا دوفوریتی نمایندگان مجلس در حمایت از غزه بود.

با کدام منطقی می شود این را توجیه کرد بیخ گوش و ریش آقایان نماینده روزانه هفتاد نفر کشته می شوند و هیچ طرح بی فوریت یا با فوریتی برای مقابله با این وضعیت به مجلس برده نمی شود اما برای کشته شدن سیصد نفر اجنبی در آن طرف خاورمیانه ،همه مملکت از جا در رفته و تمام امورات دیگر را گذاشته اند توی نوبت تا اول مشکل اعراب فلسطین را حل کنند بعد به مابقی وظایفشان بپردازند.

شاید جالب باشد این را هم بنویسم همانروز سر راه کنگان به جم به گمانم از پنج تا تونل رد می شویم که همگی شان فاقد روشنائی هستند.به قدری داخل تونل تاریک است که خیال می کنم راننده چراغهای جلو را روشن نکرده و بهش می توپم.شانس می آوریم آن ساعت از روز جاده خلوت است و به جز در مابین و دهانه تونل ها اتومبیل دیگری از کنارمان رد نمی شود و هیچ آسفالتی را رنگ قرمز نمی زنیم.اما آیا همه کس همیشه توی آن تونل های تاریک شانس خواهد آورد؟ مهندس ن با آن چشمهای افسونگر و زیبائی حیرت انگیزش آیا هر هفته در گذر از این تونل های تاریک شانس خوهد آورد؟ و آیا غیر از شانس  چیز دیگری مثلا چند صد پروژکتور نمی تواند چاره ساز باشد؟و مگر هزینه روشنائی این تونل ها بیش از آن یک و نیم میلیاردی است که هفته قبل  بر کشتی بارش زده و به غ.ز.ه فرستادیم ؟به خدا قسم چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت   توسط   | 

هنوز هم میدانم بهترین تصمیمی بود که آنموقع میتوانستم بگیرم.رهاکردن تو با آن قد بلند و قیافه ی منحصر به فردت و با آن پرستیژ اجتماعی و جایگاه شغلی ات،رها کردن آن صدای موقر و متین و آن سیمای جذابت و آنهمه اشتیاق توی چشمهایت جسارت میخواسته و من حالا این روزها بعد از دوباره دیدنت متعجبم از خودم که چقدر قوی بوده ام و عاقل که توانسته ام اینقدر زود تو را بگذارم و بگذرم.

ناراحت هیچ نیستم از این تصمیم گیری عجولانه ام ، چه اگر اندک درنگی می نمودم چه بسا بسته ی آنهمه امتیازهای اجتماعی و زیبائی های مردانه ات وآنهمه بی پروا خواستنت میشدم.دیروز هم نگاهم که میکردی حسرت بود که فوران میکرد از چشمهایت ومن ندانستم چطور توانسته ام  تکیه گاهی قوی چون شانه های تورا رد کنم.لابد گمان نکرده بودی به این زودیها دوباره ببینی ام  و لابد گمان نکرده بودی هیچ اینچنین آشفته باشم  این هفته های بی رنگ بی صدا را.آشفته ترین هستم همه ی این روزها و ماهها و سالها را.آشفته ترین.و با اینهمه هنوز هم خوشحال مانده ام برای این انتخابهای جسورانه ام و برای این گریزهای عاقلانه ام از ابتذال و در سطح ماندن ها

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت   توسط   | 

دیروز یکنفر کارشناس دادگستری از صبح توی دفتر بود.خوش قلب کارش را راه نمی انداخت.کارشناس بیچاره هر ربع ساعت یکبار به خوش قلب یادآوری میکرد که منتظر است خوش قلب فرمها را بهش بدهد و خوش قلب هر بار وعده میداد.آخرش صدای من و خانم ض هم درآمد.آنوقت خوش قلب با عصبانیت من و ض را صدا کرد و گفت:چه خبرتونه؟من به خاطر شما دوتاست که این بیچاره رو تا حالا اینجا نگهش داشتم.هر دو با تعجب گفتیم به خاطر ما؟خوش قلب آهسته گفت "آره.مگه نمی بینید طرف مجرده؟می خوام فرصت بدم  تورهاتونو پهن کنید."

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت   توسط   | 

نه که عقده احترام داشته باشم*. نه که آدمهائی نظیر مهندس ه را  زیاد آدم حسابی فرض کرده باشم. نه. اما نمی توانم خودم را قانع کنم که به صرف اینکه کارم را درست انجام نداده باشم(که البته فرض غلطی هست هم *) مهندس ه حق داشته باشد که بلافاصله کم کند از آن وزنه احترامی که قائل بوده است برای من و هیچ هم  سبب خوشنودی خاطری البته نبوده است مرا، که کم شدنش بخواهد آشفته ام کند.

ترجمه درست از ناراحتی این روزهایم میشود اینکه نمی توانم قبول کنم توی یک سیستم اداری احترامی که برای من قائل می شوند نه برای انسان بودن من، نه برای شخصیت و منش و گفتار و رفتار من باشد ،که بر حسب درجه دقتم و میزان موفقیت های کاری ام باشد.

این طرز فکر شاید هم غلط توی کله ام رفته که توی این شرکت روابط من با همکارانم اول رابطه دو انسان است با هم، سپس رابطه دونقش یا دو شغل. با وجودیکه پیش از این در محیطهای تهوع آور آموزشی خیلی خوب یاد گرفتم از کسی انتظار نداشته باشم اول مرا یک انسان ببیند بعد یک دانش آموز یا دانشجو.

و رفتارهای چند روز اخیر مهندس ه به نظرم همانقدر احمقانه و ابلهانه است که رفتار و گفتارتوام با احترام و ستایش مهندس میم ومهندس صاد بعد از اینکه پرونده های بی فرجام دفتر مطالعات را خیلی زود به نتیجه رساندم.

 

پی نوشت :

 

*عجیب هم نیست اگر داشته باشم این عقده را،چه مدت زمانی طولانی ،به شمارهمه ی این بیست و چند سال را در جامعه ئی زیسته ام که در آن باید به حداقل ها بسنده کرد و حداقل احترام هم یکی از آن حداقل هاست.

 

*فرض غلطی است آنگاه که داده هائی که به من ارائه شده است منطبق با واقع نبوده باشد و من بر حسب این داده های ناصحیح اقدام کرده باشم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت   توسط   |